نگاهی به اجتماع خودمان !

وب نوشته ی مصطفی نادریان (وکیل پایه یک دادگستری)

نگاهی به اجتماع خودمان !

وب نوشته ی مصطفی نادریان (وکیل پایه یک دادگستری)

مطالبه دیه متوفی بی گناه در اثر تیراندازی مامورین نیروی انتظامی

نظریه اداره حقوقی109

1خرداد92
395/7

179-55-92

سوال- اگر راننده به ایست مامورین توجه نکند وتیراندازی وفق مقررات باشند و قرارمنع پیگرد صادر شود آیا عمل مقتول را به لحاظ عدم توجه به فرمان ایست مامورین و قاعده اقدام که شخص مهدورالدم تلقی و اولیاءدم مستحق دریافت دیه نیستند یا اینکه واژه مهدورالدم تعدی به حدود الهی است وحمل کالای قاچاق توسط متهم درصورت عدم توجه به فرمان ایست در صورت فوت ومهدورالدم نبودن به هر حال میبایست دیه وی ازبیت­المال یا سازمانی که تیراندازی نموه پرداخت شود استدعا دارم ارشاد فرمایید.

پاسخ- مرادازمهدورالدم، مهدورالدمی است که شارع مقدس اجازه کشتن او را داده باشد لذا درصورتی که متوفی یا مصدوم مهدورالدم نباشد نظر به اینکه خون مسلمان نباید هدر رود اولیاء دم حق مطالبه دیه ازبیت المال را دارند وعدم توّجه به فرمان ایست مأمورین انتظامی گرچه تقصیرمحسوب می گردد ولی مجوزعدم پرداخت دیه نمی باشد زیرا مقررات ماده 12 قانون بکارگیری سلاح توسط مأمورین صرفاً ناظربرعدم مسئولیت مدنی وجزایی مأموری می باشد که با رعایت مقررات قانون مذکور مبادرت به بکارگیری سلاح نماید، می باشد ومجوزعدم پرداخت دیه ازناحیه سازمان قضائی نیروهای مسلح نمی باشد لذا درفرض سوال مصدوم یا اولیاء دم حق مطالبه دیه ازسازمان قضائی نیروهای مسلح دارند.



رویش...

زنده ایم مثلا...! 

همینطور می چرخیم گرد خودمان و دیگران، 

برای لقمه ی نانی 

                      برای گرفتن جامی 

                                         برای یافتن جانی... 

 

******************************** 

 

اما ... حالا که پاییز آمده  

انگار دارم گل میکنم، شکوفه میدهم، 

حالا انگار از خواب برخواسته ام 

دارم می رویم 

جوانه می زنم   

 

(قهوه می نوشم ؛ 

یعنی که شبها درازتر اند 

یعنی که باید بیشتر بیدار باشم) 

 

یعنی که باید بیایی و  

آفتاب شوی برای شبهایم 

روشنم کنی که  

کی ام؟     چی ام؟     و برای...؟! 

 

روشنم کن 

بتاب بر من 

بر شبهایم...  روشنم کن 

آفتاب پاییزی ام...! 

 

************************ 

 

پاییز که می شود 

انگار جوانه می زنم ، 

شکوفه می کنم، 

انگار از خواب برمی خیزم... 

(نه اینکه چون فصل تولدم باشد...نه...)  

چه کسی گفته 

که بهار فصل رویش است...؟! 

بهار ریزش است... 

ریزش است... 

 

پاییز من، 

برویانم! 

بذرهایم را کاشته ام 

آماده ی باران... 

ببار پاییز من، 

ببار باران من...! 

 

(7مهرماه93 ، 22:20 ،شیراز)

باران و پاییز...

و پاییزی دیگر از راه رسیده که بهار را ویران کرده... 

و ابر و باران ،

و غروبهای سرخ و زرد،  

و شبهای بی انتها...

همین پاییز که پادشاه فصلهاست، 

همین که جشن باشکوه رنگهاست، 

همین که دفتر خاطرات بی انتهای من 

و آغاز توست، 

آغاز باران... 

باران... 

هلا...!

باران...!

پاییز آمده... 

آماده ای...؟!